|
چند روزست دلم با زمزمه های این شعر سَر می کند؛ عقل یکدل شده با عشق، فقط می ترسم هم به حاشــا بکشد، هم به تماشــا بکشد... پ.ن: کاش این دلهره های مداوم تمام شود... آرامم می کنی؟!
وقتی میآید سراغت بندبندِ دلت پاره می شود... ترس از همه چیز... ترس از داشته هایت... ترس از نداشته ها... ترس از آنچه خواهی داشت و آنچه نخواهی داشت... ترس که میآید سراغت دلت را می لرزاند و اشکت بی هوا جاریست... میان این همه ترس که دارد خفه ات می کند، غرقت می کند، بلای جانت می شود، دلت را بر باد می دهد... ترسی که نمیدانی چطور اینقدر زمین گیرت کرده است... قرآن سبز کوچکت را بر می داری و باز می کنی؛ و دوباره آرام می شوی ... مثل همیشه. با همه سرکشی هایت... با همه بی حواسی هایت نسبت به او... دست می کشد روی دلت و تو ساده تر از آنچه می پنداشتی"تطمئن القلوب" آمده سراغت! «...ای رسول!... بر آنها از خدا طلب آمرزش و مغفرت کن که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است...» ( 63 و 64 / نور) پ.ن: این راهِ عشق ؛ پیچ و خَمَش فرق می کند... پ.ن2: بعضی ها یه نفرن اما وقتی نیستن همه تنها ن... مثل مامان ها... مادر! میلادت مبارک!
قدم که می گذاری داخل نمایشگاه ذوق دیدن آن همه کتاب بی قرارت می کند، اینکه می توانی بدوی بین کتابها و گم شوی میانشان... با طرح روی جلد هر کدامشان داستانی بسازی و با نامشان داستانهایت را مطابقت دهی... و چقدر جذاب می شود برایت این همه کتاب که ذوق دیدنشان چند روزست حتی خوابهایت را پر از "کتاب" کرده است...
فاطمیه و ... باران و ... باران و ... باران! در این دیار دور مانده از غم تو ... آسمان می گرید بر ماتمت! در این مصیبت، پسرت را جز آسمان همدمی نیست... مادر! پ.ن: کاری کرده با دلها که فاطمیه اش که می شود همه بر مظلومیت امامش بگریند ... پ.ن2: از امروز دیگر هیچ کس تاب شنیدن حرفهای علی را ندارد ... باید برود سراغ چاه!
باغبان رفت و گل نیلوفرش را می زدند دست ساقی بسته بود وکوثرش را می زدند در میـان کوچه زهـرا دامن حیـدر گرفت دست حیدربسته بود وهمسرش را می زدند من نمیدانم درآن لحظه چه بر زینب گذشت او تماشا می نمود و مادرش را... پ.ن: باید از "مادر" می نوشتم اما... نیست... دل من هنوز اهل فاطمیه ش نشده انگار... خالی م... تهی... دعا کنید برایم! سوال: وقتی چشمهایم ستاره ها را نمی بینند... راستش را بگویید؛ کور شده ام؟!!!
مرد خدمت امام صادق رسید و عرض کرد: "یابن رسول لله! جوانمرد کیست؟" امام رو به او کردند و فرمودند:" از نظر تو جوانمرد چه کسی است؟" مرد گفت:" به نظر من جوانمرد کسی است که وقتی چیزی به او می دهی شکر کند و وقتی چیزی به او نمیدهی صبر کند." امام فرمودند:"اینکه گفتی را سگهای مدینه هم انجام می دهند." مرد گفت:" یابن رسول لله پس جوانمرد از نظر شما چه کسی ست؟" امام فرمودند:" جوانمرد کسی ست که وقتی به او چیزی ندهی شکرگزار باشد و و وقتی به او چیزی می دهی ایثار کند؟" پ.ن:این روایت نقل به مضمون است...
کربلا رفته
ها می دانند... در بهشت هم
که باشیم... وقتی تو نیستی... بی پدری بیداد می کند... آنجا... در
بهشت... ارباب داری ، اما پدر، نه ! ............ پ.ن: طاقتم تاب
شد و از تو نیامد خبری / جگرم آب شد
و از تو نیامد خبری عاشقانی که مدام از فرجت می گفتند / عکسشان قاب
شد و از تو نیامد خبری...
"وَ لا تَقفُ ما لَیسَ لَکَ بهِ علمٌ ، انَّ السَّمعَ وَ البَصَرَ وَ الفُؤادَ کُلُّ أولئکَ کانَ عَنهُ مَسئوُلاً." "و از آنچه به آن آگاهی نداری، پیروی مکن، چرا که گوش و چشم ودل همه مسئولند..." پ.ن1: چشم... گوش..دل! همین! پ.ن2: وقتی بلاگفا نمیگذارد لینک کنم...! http://bikarane90.blogfa.com/
آمارمان هر روز دارد بالا می رود... این روزها جمعیت این دهکده جهانی! هفت میلیارد را دارد رد می کند... قانون تک فرزندی در چین هم لغو شد ... در آلمان برای تولد_ فرزند پاداش می دهند .... ... راستی چرا میان این همه آدم! سیصد و سیزده "مرد" پیدا نمی شود؟! وای بر ما!... وای بر ما!... وای بر ما!... پ.ن: استادی می گفت "امام، منتظر_ آدم شدن ما نمیشینه... نکند یک جوان_ مسیحی_ آمریکایی سیصد و سیزدهمین باشد و من_ روسیاه...!
فردا بابا میرسد خانه. پس از یک سفر یکماهه که عجیب هم دلم را تنگ کرده برای مهربانی هایش... اما نمیدانم حالا که دارد میاید چرا همه دلم شده پر از بغض... این روزها همه اش فکرم پیش_ توست... دلم شادیه تو را می خواهد... اما... این روزها من بابا دار میشوم... و تو... ... آخر هنوز زود بود برای تو این همه درد بانوی سه ساله بابای_ همه بندگان_ خدا...! پ.ن: چرا دروغ ؟! با این همه دلتنگی که این یکماه سراغم آمد... برای آمدن مامان و بابا آنطور که باید ذوق ندارم ... اما باز هم میخواهم بابا در کنارم باشد تا همیشه!
باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه یادم آمد کربلا را دشت پُر شور و بلا را گردشِ یک ظهرِ غمگین گرم و خونین لرزشِ طفلانِ نالان زیرِ تیغ و نیزه ها را با صدای گریه های کودکانه وندر این صحرای سوزان می دَوَد طفلی سه ساله پُر زِ ناله دل شکسته پای خسته باز باران ... قطره قطره می چکد از چوب محمِل خاک های چادرِ زینب(س) به آرامی شود گِل... باز باران با مُحرّم...! پ.ن: دست من و تونیست اگر نوکرش شدیم... خیلی حسین زحمت ما را کشیده است... پ.ن2: دلم برای خیمه ات تنگ شده آقای خوبم... برای رَختِ مشکی ام... نیز! آخر همه اینها بهانه ی بودنت است ... برای داشتنت بهانه می خواهم...
تمام شد شب_ عید و نوای غم آید که نم نَمَک غم عالم به روی هم آید صدای قافله ی عشق می رسد بر گوش که نُه شب_ دگر آقا محرّمت آید پ.ن: در انتظار_ رسیدنت نیستند ... میشود امسال راه را عوض کنی...؟ ما همه می دانیم کوفیان... پ.ن2: یکی از مهربانترین رفیقهایم ( ماه ، بهانه است) دارد نصف دینش را کامل می کند ... دعا کنید خوشبخت باشد تا همیشه...
وقتی جز روی میز و صندلی نمیتوانی غذا بخوری.... وقتی فقط روی تخت، خوابت می بَرَد... وقتی با ادب که روی زمین می نشینی زانو درد می شوی... ... دست بردار از این همه قید که برای خودت گذاشته ای... ... خودت باش؛خاک! ... خاکی که باشی ... پدرت می شود؛ "ابوتراب" پ.ن: عیدتون مبارک... دعا فراموش نشود... از شبنمی فرات مگر کمترم امیر.../ رخصت نداده ای که بیایم زیارتت...؟
از فردا گام به گام... منزل به منزل... شهر به شهر دنبالت می آید... تا برسی به آغاز محرم اش... آن موقع می آید سر وقتت... ... وجای تو و او عوض می شود... این بار او اذن دخول می گیرد برای ورود به حریم دلت... و ما خواب ماندگان_ غفلت زده به خیال خود ناز می کنیم... نگاه بر می گردانیم... و او باز هم ناز میخَرَد از ما بی خِردان ... و ما باز ناز .... و او باز ... و بعد عاشورا که تمام میشود میبینی هنوز دروازه دلت را نگشودی و ... راستی تو را چه فرقی است با نامرد کوفیان... .... امسال بگذار بیاید... باز هم میآید برای دفاع از تو ... در برابر یزید_ وجودت... می آید هم راهی کند قدمهایت را ... می اید از دلت دفاع کند... دل_ تویی که هرسال تنها اشک میریزی و بس! ... از "عرفه" ... قدم به قدم همراه تو می شود... "عرفه" تنها بخواه که مبادا جایی قدم بگذاری که هم قدمی اش را از دست بدهی... هرچند راه هم گم کنی... باز محرم خودش پیدایت میکند و باز شرح_ عاشورا و کربلا... ... تو که هر سال تنها به "ندای هل من ناصر"ش اشک میریزی و بر کوفیان لعن می فرستی... امسال بگذار یاری ات کند... دروازه بگشا... پ.ن: مخاطب این "تو" ها تنها منم...بسی دعایم کنید. پ.ن2: حافظ وصال می طلبد از ره_ دعا / یا رب دعای خسته دلان مستجاب کن .
نیمه شب ها که برمی خیزی برای مناجات با او... قلبت چرا اینقدر عجیب می تپد؟... اصلا انگار خانه پر می شود از صدای تپش های "عشق".... قنوت که میگیری، "آسمان" ، همه هبوط می کند و جاری می شود میان دستانت... چه می کنی با این همه آسمان ... مرد؟! اشکهایت که جاری می شوند ...شانه ات که می لرزد از حضورش، یادم می افتد که هیچ گاه برای دنیا بغض کرده ندیدمت... انگار باید برای دیدن اشکهایت نیمه شب ها سراغت آمد... نمازت که تمام می شود... خواب سراغم می آید.... ... از خواب می پَرَم... گردنت کج شده روی شانه هایت... دست هایت روی زانویت رو به آسمان مانده... شاید هم روی شانه های خداوند... خواب رفته ای... می شنوم صدای بال فرشتگان را که برای تماشای خوابیدنت در آغوش خداوند صف کشیده اند... چقدر دلم برای نماز شب خواندنت تنگ شده بابا....! برای صوت قرآنت که هر روز سپیده دم گوشهایم را معطر میکرد و دلم را آرام. کاش! این روزها که خانه بی "بابا" ست صدای مناجات های امامم را بر سر سجاده ات بشنوم....
شب _ چشمانت ... دنیایم را تار می کند... فانوس _ نگاهت اما شرحی ندارد برایم ، جز انتظار و پریشانی...! پ.ن1: راستی چرا میان این دنیای تیره و برق چشمهای مهربانت گاهی باز هم تیرگی و غفلت میهمان خانه ام می شود؟... پ.ن2: شهادت عالم آل محمد(ع) رو تسلیت میگم... پ.ن3: هر کس که دیده صورت یوسف بریده دست / بد نامی اش به پای زلیخا نوشته اند...
آه...! دمی بالا نمی آید که رها کند مرا از این همه بغض که نمیدانم به که بسپارمشان؟! در گوشم می پیچد : "تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد...حیف........ و من ترجیح می دهم مرا این بغض ها نفس گیر کند ... آخر "گوشه چشم" تو حیف تـــــر از جان من است....... پ.ن۱: وقتی عزیزترینت عزیزترینش را داغدار است... باید این بغض ها بشود اشک روضه و ماتم... پ.ن۲: تسلیت بابا... زیارت کاظمین امشب هر لحظه با من ست... عجیب غریب ست و زیبا حرم این دردانه فرزندت... پ.ن۳: خواستم این نوای وب را تغییر دهم دلم نیامد... آخر یاد شهدا را دارد برایم و من هنوز به این مدل یاد کردنشان عادت نکرده ام... پ.ن۴: مگر یک مرد چقدر صبر دارد ؟! در خانه اش هم...
به خورشید که خیره میشوی... چند لحظه نمیگذرد که نور تمام قاب چشمانت را پر می کند... اولش سخت است اما چشمت که لبالب نور شود... دیگر هیچ چیز به چشمت نمی آید ... همه می شود سیاهی... آخر چشمانت "نور" دیده... چشم هم بپوشی از "نور" ، ردّ _ "نور" تا انتهای چشمانت کشیده می شود... *** کوچکتر که بودم این کار را زیاد می کردم... الآن دیگرنه... الآن "نور" چشمهایم را می زند... ترجیح می دهم به انعکاسش اکتفا کنم ... الآن انعکاسش هم آزارم می دهد ... عینک آفتابی می زنم... الآن عادت کرده چشم هایم به سیاهی... الآن دارم با خودم فکر می کنم چقدر تاریک و حقیر شده ام... پ.ن: نمی دانم چرا اسم این عینک ها را گذاشته اند "آفتابی" ؟ باید می گذاشتند: "ضد آفتابی" ... "ضد نور"... "تاریکی"...
|
درباره وبلاگ![]()
دستامو میگیری... خدا...؟
ایمیل پروفایل من آرشیو مطالباردیبهشت 1391فروردین 1391 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 آبان 1388 مهر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 پیوندها
ره برم سید علی
اینکه زن باشی ولی...ا
از عشق می گویم (27) |